تبليغاتX
آراد..مهمترین دلیل ما برای شکرخدا

آراد..مهمترین دلیل ما برای شکرخدا
تک ستاره اسمون زندگیمون,ممنون که مارو بعنوان پدرو مادرت انتخاب کردی .بهتر از تو نمیشد
سئوالات فلسفییییییییییییییی!!!!!!
 

آراد:مامااااااااااااان. چیز میزا چین؟!....چیز میزا کجان؟! اگه آدم بیفته تو چیز میزا چی میشه؟!!!!!!!!!

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 20:47 توسط مامان و بابا|
یدون عنوان...!
برای مادر
که وقتی روز مادرو یادت میره و دست خالی میای خونه
ناراحت می شه
نه برای هدیه
برای اینکه فکر می کنه اوضاع جیبت خرابه

(منبعhttp://sibzaminikhorha2.blogfa.com/)


لينك | نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 12:27 توسط مامان و بابا|
سیاستمدار!
وقتی باب میلت رفتار میکنم:مامان تو خوبی!...خیلی خوب.....تو مامان خوبی هستی!!!!

وقتی باب میلت رفتار نمیکنم:..عجب مامان بدی هستی!........اه!


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 9:44 توسط مامان و بابا|
کیش ومات.....با حرفات!
نه.......بدبختی میمیره (انجمن حمایت از مورچگان)

نترس! تو در امانی!(موقع بازی هر وقت وانمود میکردم ترسیدم و اسیرتم بهم میگفتی)

اینقده خوشگله که میخوامش!!!!!

به چی نیگا میکنی؟! راتو برو دختر جون(تو فروشگاه خطاب به یه دختر ۴-۵ ساله که فک کنم عاشقت شده بود و نگات میکرد گفتی طفلی سریع روشو کرد اونور و پش باباش قایم شد تا وقتی ما اومدیم بیرون!)

خدا مرگم بده......(خدا نکنه مادرررررررررررررررررر)

آخه این چه اشکالی داره؟!

بریم بیرون آراد؟نه سی دی بذار..بریم جدید بگیریم؟اینم جدیده که (صد بار دیدش البته)...بریم یکیشو که دوس داری بگیریم؟...همینو دوس دارم زیاد!...........پس من رفتم.......بای بای..(تا دم در که میرم) نروووووووو.آخه من تنها میمونم!

مامان مگه من این شکلیم که تو کشیدی؟!نگو تورو خدا که من این شکلیم!!!!!!!!!!!!

یه چیزائی دسگیرم شد

چقدر طبیعی درست شده

من ازین موضوع ناراحتم

مامان که اومد میپاشم(پا میشم)

بریم گم شیم(قایم شیم)

دارم در مورد تونل حرف میزنم

به نظر من

اگه فکر کنم

نه اصلا نمیخوام.کاملا!!!!!!!

الان اخلاقم اخموئه!!!

 به هیچ وجه

نه به نظر تو(بجای نه به نظر من میگی!)

لالا بخوابین برا همیشه....چشاتون بسته شه واسه همیشه(مثلا واسه ما لالائی میخوندی اما انگار میخواستی به خواب ابدی ببریمون!)

راکت همسرت!(راکت همکارمو میگی!!!!!!)

دستم ابیه(خیسه)

بر بیدارم(بردارم)

چشاشو بند(بست)

 

 


لينك | نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 18:12 توسط مامان و بابا|
چی چی میگی.........در 3 سالگی
وقتی بهت زیاد گیر میدیم میگی:ای بابا.همش زلزله........همش غرغر (رروم به دیفال زلزله یعنی زرزر!!!!یه بار خود نامردم بهت در اوج بی حوصلگی و به شوخی گفتم حالا ول کن نیستی!!!!)

وقتی پس از انجام موفقیت امیز عملیات محموله گذاری در دسشوئی بیرون میای قیافتو مثل فاتح کبیر میکنی و در حالیکه با دست به سینه میزنی با بادی در غبغب به خودت میگی: من به تو افتخار میکنم پسرم!!!

وقتی عصبانی میشی میگی:من الان داد و بیدادم!

من خیلی قویترم..از بیشتر تو!!!(یعنی بیشتر از تو!کلا به جای عبارت بیشتر از میگی از بیشتر!!!)

ببین من ساختمون ساختم چند طغره(طبقه)!

برامون شعر میخونی:بیا بریم سفر دوبی..دوبی....بیا باهم خوش میگذره....دوبی دوبی...........بیا باغ وحش داره...بیا هیچی نداره.........بیا همه چی داره...........منو اینجا تنها نذار......منو با خودت ببر دوبی .دوبی .منو از اینجا ببر..دوبی دوبی(دوبی هاشو ما باید بگیم)

دم به دقیقه معذرت خواهی میکنی به این شکل:ببخشید عذر میخوام!!!!(بابا با ادببببببببببب!)

تکنولوژی......پروژه....انرژی(اینها هم کلمات قلمبه ای هستن که از کارتونهات یاد گرفتی و گاهی تا حد زیادی بجا استفاده میکنی.....بابا قلمبه سلمبه گو!!!) 

هانا خوشگله.نانازه........موهاشو اینجوری عشوه میریزه(یه وری موهاتو میزنی کنار)..خوشگل میرقصه.اینجوری.......ولی دنیا قشنگتر میرقصه...اینجوری(قر میرزی خفنننننن)!!!

تا حرفی میزنم که باب میلت نیس سریع میگی بیا حرص بخور!یا دیگه حرص نخور

رو به اسباب بازیهات:نگران نباشین من میام پیشتون......آه!اینجائین دوستان....عزیزان!!!!

فک کنم اون شبیه منه(یه شخصیت کارتونی)

وقتی عشقولانه مصلحتیت (برای نیل به هدفی خاص)نسبت به من بالا میگیره میگی:من دوستت دارم مامان...تا همیشه...زیاد زیاد!(اما خدائیش گاهی هم صادقانه میگی)

بهت میگم:آراد تو یکی از بهترین پسرای دنیائی!برمیگردی به من میگی:مرسی ممنون!تو هم همینطور

 وقتی بهت میگم واسه امروز سی دی بسه میگی:دفعه آخرت باشه مامان به من میگی سی دی نمیذارم برات!!!!

با تلفن حرف میزنی مثلا ترکی:سلام....تو یاخچده؟..من یاخچده.بابا هم یاخچده!!!!


لينك | نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 23:3 توسط مامان و بابا|
سوتیییییییییییییییییییی
 

یه روز با بابا اومدیم دنبالت باشگاه و بردیمت کافی شاپ .اونجا یهوئی گفتی:پشته کولیم کجاس؟برداشتیمش؟.......و من و بابا کلی فکر کردیم تا فهمیدیم منظورت کوله پشتیته!


لينك | نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 13:32 توسط مامان و بابا|
چاکرتم.......مخلصتم.........رفیفیقتم!
اینروزا حال و روزم وصف ناشدنیه از رفاقتی که بین من و تو شکل گرفته.....از خیلی وقت پیش بود که تو حرفامون بهت میگفتم من و تو با هم ریفیقیم!!!! اما مدتیه واقعا حس میکنم که نه!جدی جدی ما باهم خیلی ریفیق! شدیما!اینو وقتی کشف کردم که دیدم گاهی میشینم باهات حرف میزنم و اصلا نمیفهمم زمان کی گذشت و یا طرف صحبتم یه کوچولوی ۳ ساله هستش!از همه بهتر هم اون شبی بود که تا ۴ صبح با هم بیدار بودیم و شاید بی اغراق ۳ ساعت بود رو کاناپه بغل هم لم داده بودیم و از هر دری سخنی و بعد سایه بازی و گاهی حرفای خنده دار و جکهای +۳ میگفتیم و ریز ریز میخندیدیم و بابا هم از تو اتاق خواب میگفت بگیرین بخوابین دیگه و من و تو عین دو تا بچه شیطون و وروجک گوش نمیکردیم!خدائیش خیلی حال داد نه؟!!!..حالا دیگه وقتی ازت میپرسم تو چیه من میشی به جز نفس و جیگر و عشق و دنیا و عمر و چاکر و مخلص!!! اینو هم اضافه میکنی که:ریفیقتم....دوستتم!

راستی یه کشف مهم دیگه هم کردم!اونهم اینه که سعی میکنی رازدار باشی ولی خیلی برات سخته !خوب همون قسمت اولش هم برای سن کمه تو خیلی خوبه و من به فال نیک میگیرمش هر چندممکنه آبرومو ببری!....قضیه از این قراره که چندروز پیش یه صفحه خنده دار تو نت باز کرده بودم درباره یک عمل انسانی نکوهیده طبیعی که همه انجامش میدن حالا گاهی ارادی گاهی غیر ارادی و غش غش میخندیدم که تو هم اومدی تو اتاق و پرسیدی مامان به چی میخندی؟اومدم زل بزنم تو صورتت و بهت بگم:برو یره! اینا در حد تو نیس برو بازیتو بکن دااااااااااش که چشای پرسشگر و مشتاق براقتو دیدم و دل و دین و عقل و هوش و همه را به باد دادم و با خودم گفتم ولش کن بذار این بچه هم بخنده چون تا حدودی با ماهیت این عملکرد اشناست و درک میکنه!خلاصه کشیدمت تو بغلم و از اول هرجائیشو که فکر میکردم حتی ذره ایشو میفهمی واست تعریف کردم  و بقیشو هم با هم خوندیم و لذت فراوااااااااااااااااااااان بی عذاب وجدان (دروغ چرا کمی داشتم اما بعد کاملا رفع شد!!!)بردم از شنیدن قهقهه های جانانه و از ته دل تو .البته بعدش کمی جدی شدم و گفتم ببین پسرم از این به بعد گاهی از این حرفا یواشکی باهم میزنیم و هروکر میکنیم البته به شرطی که فقط بین من و تو باشه و برای بابا هم گاهی تعریف میکنیم اما باید قول بدی فقط در همین حد و یهو هوس نکنی بیرون و تو مهمونی و جلوی دوستات و غیره و ذالک هم تعریف کنی..خلاصه جنابعالی با ذوق فراوان از داشتن یک قرارداد سری بین جمع سه نفره مون که یکیش هم غایب بود قول دادی و زدی قدش و کلی ادا و اطوار دیگه و مثلا تعهد نامه رو امضا کردی امااااااااااااااااا و اما از اون روز به بعد من همه جا باید برق شیطنتو تو چشای تو ببینم که با خنده ای ناز بهم یواشکی میگی مامان.......و اسم اون کار رو میاری که نباید بیاری و قول دادی!البته خیلی یواش که مثلا خودمون فقط بشنویم و بهم همه جا یاداوری میکنی که راز مشترکمون درباره چی هستش!.......خلاصه دوس داری رازمونو حفظ کنی اما اون شیطونک وروجک درونت خیلی خیلی قلقلکت میده رفیق کوچولوی من!

یه چی دیگه!:دیشب هم که بابا رفت خوابید من برعکس شبای قبل یخورده دراماتیک شده بودم و بغلت گرفتم که بیا باهم حرف بزنیم و ازت پرسیدم :

اگه یه روز ببینی من ناراحتم یا جائیم مثلا دلم به درد اومده چیکار میکنی؟

 و تو یه کم فکر کردی و بعد اووووم اووووووم کردن معروفت گفتی:مثلا اشغالای تو خونه رو برمیدارم تا خونه تمیز باشه!

  اگه ناراحتیم زیاد باشه و اشکمو دراورده باشه چی؟

این دفعه سریع جواب دادی مثلابرات اسباب بازی میخرم...جایزه میخرم......

اگه الان خدا حرفاتو بشنوه ازش چی میخوای؟

 ازش میخوام بهم جایزه بده......

اونو که من و بابا برات همیشه میخریم یه چیزی بگو که فقط اون بتونه

نمیدونم ..خودت بگو

مثلا سلامتی........خوشبختی....شادی همه آدما

اره همینا.........خوب اینا که یعنی همون جایزه و اسباب بازیه دیگه..خودم گفتم که!!!!

 


لينك | نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 13:26 توسط مامان و بابا|
روز پدر مبارک
بابا امید خوبم.......تکیه گاه محکمم......رفیق صمیمیم.......امید زندگیم.......پشتوانه اینده ام.......همبازی شادابم.......سایه سرم.......روزت مبارک!

پی نوشت:اینارو من از قول تو واسه بابا امیدت نوشتم اراد خوبم اما مطمئنم حرف دل تو هم همینابود شاید ولی قشنگتر و بیشتر و ساده تر و صادقتر......

روزر پدر بر بابابزرگهای خوب آراد هم مبارک........پدر جونی که اونهم مثل یک دوست خوب و مهربون برای آراد هستند و امیدوارم خدا تا سالیان دراز برامون حفظشون کنه و آقا جونی که هر چند  جسمش بین ما نیست اما از برکات همون عمر کوتاهش  هنوز که هنوزه هممون داریم فیض میبریم و روحش رو کنارمون احساس میکنیم  حتی آراد و انگار یه جورائی مراقبمونه و باعث دلگرمیمون!

آرزو میکنم همه پدران و مردان دنیا همیشه احساس خوبی از زندگی و لحظات شادی داشته باشند و به بقیه هم شادی و خوبی ببخشند!


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 12:16 توسط مامان و بابا|
       

یک خنده ات مسیح من اعجاز میکند

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 10:53 توسط مامان و بابا|
دوستت دارم و ديگر هيچ!
خدا وكيلي دوست دارم.........دلايلم هم بي شماره.....ابديه.......بي نهايته.........مهمتريناش كه زيادن اما يكيش اينه كه خيلي مهربوني و خيلي خيلي باسياست و زرنگ!.....وقتي كارم داري يا به يه گوش بلند مهربون دل نازك احساساتي احتياج داري نميگي مامان..بهم ميگي :جيگر من!نفس من!عمر من!عشق من!چاكرتم!مخلصتم!ميشه لطفا من فلان كارو بكنم؟آره عزيييييييييييييييييزم؟!!!!! (دقيقا عزيزمو همينقدر ميكشي و گردنتو يه وري ميكني و صداتو هم نازك).....
لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 10:2 توسط مامان و بابا|
خاطره!
با ماتحت مبارك خوردي زمين....بهت ميگم كجات درد گرفته ميگي :جلوي پشتم!!!!!!

بارون مياد.....با هم ميريم تماشاش! داد ميزنم خدايا شكرت برامون بارون فرستادي!داد ميزني خداياااااا ممنون كه به ما طبيعت دادي!!!!!

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:27 توسط مامان و بابا|
براي تو نوشتم.....!
باران باش و ببار! مپرس پياله هاي خالي از آن كيست!!

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 10:22 توسط مامان و بابا|
3 سالگی....

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي



يك آن بُد اين عاشق شدن، دنيا همان يك لحظه بود

آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

تولد ۳ سالگیت مبارک پسر خوبم...این شعری که نوشتم بالا واقعا یه جورائی وصف حالم بود  وقتی که تو اتاق عمل دادنت بغلم و دیدم دوتا چشم ناز و خوشگل خاکستری زل زدن بهم !...خیلی نگات عمیق بود باور کن .من اونموقع فهمیدم عمق نگاه یعنی چی ولی محاله بتونم توصیفش کنم هر کسی خودش باید درک کنه... خلاصه پسر خوبم امسال ۳ تا مراسم تولد داشتي.نه در واقع ۴ تا!....اول شب تولدت شب ويژه تو بود و برديمت سرزمين عجايب و همه چيو سپرديم به خودت!انتخاب وسايل بازي و زمان رفتن و...بعد خونه مادرجون برات  يه تولد كوچولو گرفتيم...سپس! با حضور دوستان و بعد هم مراسم اصلي و از قبل برنامه ريزي شده و جدي با حضور خونواده هامون........همشون هم كلي خوش گذشت !هميشه خوش باشي تا ماهم خوش باشيم جيگرررررررررررررررم!


لينك | نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 12:35 توسط مامان و بابا|
کمکهات متداوم بادا!!!!
دیشب چندتا ساندویچ درست کردم و با دوغ و مخلفات گذاشتم تو سینی و اوردم جلو تلوزیون با هم خوردیم بعدش من و بابا داشتیم حرف میزدیم و تو هم دوروبرمون میپلکیدی!!!تو گرم صحبتهامون بودیم که دیدم از اشپزخونه سرو صدای ظرف و ظروف میاد از دو متهم همیشگی یکیشون که بابات باشه جلو من نشسته بود و داشت باهام حرف میزد میموند متهم شماره ۲(به شماره اش و جثه اش نگاه نکنید از الان ۳ برابر متهم شماره ۱ ریخت و پاش داره وای به حال بعدش!)....صدا زدم:آرااااااااااااااد...باز چیکار میکنی مامان؟!.باز در کابینتارو باز کردی؟...دست نزن....خطرناکه.....ای بابا.........و به سرعت پا شدم بیام ببینم چه خرابکاری میکنی که دیدم سینی  خالیه و هیچی توش نیست!داشتم فکر میکردم کی ظرفا و دوغ و اینهارو از توش برداشته که جنابعالی بدوبدو اومدی و سینی رو برداشتی و بردی سمت اشپزخونه .وقتی منم پشت سرت رسیدم با چه صحنه ای روبرو شدم.همه وسایل توی سینی مرتب چیده شده بود رو کابینت!شما تنهائی و وقتی ما حواسمون نبود سینی ساندویچارو جمع کرده بودی......بابارو هم صدازدم تا مثل من از دیدن اون صحنه لذت ببره.....قربونت بشم!
لينك | نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 10:51 توسط مامان و بابا|
شيرين زبووووووووووني
مامان ناراحت نباش عزیزم.....من پیشتم

بیا قرص منو بخور خوب بشی

من دیدیدم(می دیدم یا دیدم)

یه نیگا به من بنداز

مامان برو کنال(کنار)..یه لحظه!...صبر کن!!

من بزرگ شدم .بلند شدم. حرف میزنم .منو بغل نکن سنگین شدم دردت میاد

مامان بیا بازی کنیم من شیر میشم تو گردن(کرگدن)!!!

من از این خوبم میاد(خوشم میاد)!!!!!

 


لينك | نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 17:43 توسط مامان و بابا|
لحظات شیرین ..
مامان در حال نتگردی...آراد مصر به اینکه بغل مامان بشینه و با کیبورد و موس ور بره......مامان در حال تلاش برای دس به سر کردن آراد....آراد:مامان بیا با هم دوست بشیم....منو بگیر بغلت دوستی باشیم!!!!!

مامان :آراد جونم اسباب بازیتو بردار بذار سرجاش........آراد:نمیتونم!.خستمه!(خسته ام!)....دستمم درد گرفته نمیتونم تکونش بدم دردش میاد!

مامان:آراد بیا ناخوناتو کوتاه کنم.ببین بلند شده کثیف شده قهوه ای شده...آراد :باشه..باشه!  منم موهای تو رو با قیچی کوتاه کنم؟ ببین موهات بلند شده قهوه ای شده!!!!

در حال تماشای هیئت عزاداری....مامان:آراد اینا کین؟........آراد:اینا حسینن!...دارن میرن حسین حسین کنن!!!

آراد در حالیکه جفت پاهاش تو یه پاچه شلوارکشه:ماماااااااااااااان !..بیا من لباسمو خودم پوشیدم....مامان فقط نگاه میکنه و تا میاد بخنده آراد:نیگاه میکنی؟!!!بگو آفرین!بگو ماشالا بزرگ شدی!

                                              .......................................

خداروشکر ۴ روز در هفته صبحها میتونم بذارم  تا هروقت دلت میخواد بخوابی و من لابلای کارام هی بیام بغلت دراز بکشم بوت بکشم نازت کنم سفت بچسبونمت به خودم و گرمای تن کوچولوتو حس کنم قربونت بشم اینقدرم خوش اخلاقی که تو خواب لبخند میزنی و یا با چش بسته و کلماتی نامفهوم باهام شوخی هم میکنی و دوباره میخوابی...بعد هم که بیدار میشی یه نیم ساعتی رو تخت باهم بازی میکنیم...خیلی خیلی حال میده و جزو بهترین لحظات عمرمه این صبحها(دم ظهرها البته)...امروز وقتی تو بغلم از خواب بیدار شدی میچرخوندمت سمت لبه تخت و میگفتم میخوام بندازمت و تو خوشت اومده بود از این هیجان....بعد که گذاشتمت رو تخت بهم میگفتی مامان دوباره منو بیوفتون!!!!!!


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 14:38 توسط مامان و بابا|
شاهدی بر ادعای پست قبل!!!!
 

تو اینه نگاه میکنی و با اب دهنت بادکنکهای کوچولو تندتند میسازی بعد اینه رو میگیری رو به منو میگی مامان منو نیگاه کن اینجا بادکنک دارم تو لبم!

تو ماشین نشستیم من دارم با بابا حرف میزنم وسط حرفمون میپری و میگی مامان اگه تو خونه جیش نکنی تو دسشوئی جیش کنی برات جایزه میخرم بولدزر میخرم ولیییییییییی اگه تو خونه جیش کنی ناراحت میشما جایزه هم نمیخرم برات!

میگم آراد میخوایم بریم شهربازی ..میگی :صد درصد میریم؟!!!!!!

یه کارت تبلیغاتی داری میگی این کارت بانک ملتمه!توشم مثلا صد تومن داری به گفته خودت.....برات کفش خریدم و پولشو با کارت حساب کردم وقتی فهمیدی واسه خودمم کفش میخوام گفتی :منم برای تو کفش میخرم مثل تو پولشم باکارت بانک ملتم میدم!روز بعدش با بابا رفتیم من کفش بخرم تو و بابا تو ماشین نشستین ..رو به بابا:مامانی کجا رفت؟.بابا: رفته کفش بخره....آراد: نمیخواست من بهش پول بدم؟!

میگی مامان بیا فوتبال بازی کنیم..یذره که میگذره میبینی با پا  کنترل توپ سخته برات داد میزنی فوتبال با پا نه! فوتبال با دست بازی کنیم!

بابا داره با لحن خنده داری ادای حرف زدنتو در میاره خیلی جدی و با اخم بهش میگی:بابا خراب حرف نزن!درست حرف بزن!

بهت میگم غذاتو قورت بده پیشی کوچولوی من!جواب میدی:منکه پیشی نیستم!منو نگاه کن!من آرادم دیگه!

رفتیم خانه بازی یه فست فود...گرم بازی کردنی ...یه بچه بزرگتر از تو بود که هرچی مامان و بابا و عموش اصرار میکردن نمیومد داخل و فقط نگاه میکرد .هرکسی یه چیزی میگفت تا راضیش کنن بره بازی کنه.....یهو تو دوان دوان اومدی دستشو گرفتی و اسمشو هم که یاد گرفته بودی بهش گفتی:پارسا!دستتو بده من با هم بریم بازی!.بعد از بازی که حاضر میشدیم برگردیم خونه از دور سر یه میز دیدی و خیلی راحت داد زدی:پارسااااااااااا...نیومدی با من بازی کنی دیگه!......هم پارسا هم خونوادش هردوبار مبهوت تو شده بودند!

راستی خیلی حال میده وقتی یهوئی میای و کف دستهای گرم و نرم مهربونتو میذاری رو لپام و پیشونیتو هم میچسبونی به پیشونیم و یه ذره فشار میدی و دوباره تو خیلی عادی برمیگردی سر کار خودت ولی من تا مدتها بعدش مستم!خمارم!عاشقم!شاکرم!دیوانه ام!خوشم! تا حدی که از خوشی قلبم میخواد وایسته!به خودم قول میدم حداقل تا ۲۰ دقیقه نیم ساعت بعد دعوات نکنم حتی اگه باز با کله بکوبی به فک پائینم!حتی اگه همه جای خونه رو به جز دستشونی با دستشونی اشتباه بگیری.حتی اگه.......!!!!!!!!!!!


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 1:41 توسط مامان و بابا|
شیرنتر از شیرینترین!
آخخخخخخخخ قربونت بشم که روزبروز شیرینتر میشی....باز شیرین شدی....شیرین شدی نه!شیرین بودی شیرینتر شدی!اصلا مگه از تو شیرینتر ممکنه؟!...به گذشته که نگاه میکنم میبینم تو هر سن و سالی که بودی از اونموقعی که عدد سنت هنوز به روز اعلام میشد تا بعدها که به ماه رسید و الان هم به سال(ایشالا به قرن هم میرسه) همیشه من و بابا میگفتیم آخه مگه از این شیرینتر هم ممکنه؟اما بود!ممکن بود! خود تو ثابت میکنی که آره!ممکنه!تو همیشه شیرینترینی اما همیشه از اون شیرینترین قبلی هم شیرینتر میشی!!!!مفهومه؟....خدائیش اعتراف میکنم این پست به نحو شیر تو شیری شیرین شدا!!!
لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 1:21 توسط مامان و بابا|
تو مدلی.........منم عکاااااااس!نمایشگاه دوم!
 

یه شیر پاک خورده ای همه عکسای قشنگتو پاک کرده و جاشون عکسای بی ربط گذاشته بود...منکه در حقش دعای خیر میکنم اما اگه میدونست من واسه چی این عکسارو تو وبلاگش هم نگه میدارم شاید اینکارو نمیکرد.......اغلب سایتهای اپلود عکس هم که فیلترن نمیتونم به این راحتیا دوباره عکساتو بذارم......اما یه سایت خوب که پیدا کردم اینکارو میکنم اگه عمرم بدنیا باقی باشه!...خداکنه تا اونموقع عکسات از بین نرن هرچند بابا جون چند جا واست نگه میداره

 

                


لينك | نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 17:12 توسط مامان و بابا|
تو مدلی.........منم عکاااااااس!نمایشگاه اول
 

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 16:40 توسط مامان و بابا|
تو مدلی.........منم عکاااااااس! نمایشگاه اول

لينك | نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 16:40 توسط مامان و بابا|
ذوق مرگی با چاشنی استرس از نوع والداینه (والداینه=پدرانه و مادرانه)!!!!!!!
آراد امشب منو ذووووووووووق مرررررررگ كردی بسكه كاراي بامزه ميكنی.....مثلا من ارادم تو هم مامان ...دقيقا كارا و حرفاي خودمو به خودم تحويل ميدی......بهت ميگم مامان منو ببر شهربازي ميگی الان كه تعطيله!.ميگم برام شير بيار ميگی الان كار دارم يه ذره صبر كن!!!!!!!!!شدی آينه رفتاراي خودم.الانم مثلا داری تو قابلمه كوچيكت اشپزي ميكنی و اوردی پشت كامپیوتر به زور ميكنی تو حلقم!.....رو ارنجت خال داره بهش ميگی لاخ.......ارنجت خورده به گوشه ميز كامپيوتر با گريه ميگی ديدي لاخم اوف شدش!.......یک دل سیر هم خندیدم هم خداروشکر کردم...اما چرا یک مادر باید دراوج خوشیهاش هم دلواپسیها و نگرانیهاش برای اتفاقهای نیفتاده (و انشالا هیچوقت هم نیفته) ...آینده..و هزار فکر جورواجور دیگه دست از سرش برندارن...چرا؟......من هنوز  گاهی تو دلم میگم اونهائی که هیچوقت مادر نشدن هم یه جور نعمتی نصیبشون شده که خودشون خبر ندارن....باید مادر باشین تا بفهمین چی میگم.....و یا پدر!....خلاصه اینکه بچه دار شدن نعمت بزرگیه و  مستلزم شکر بی حد و حصر....اما بچه دار نشدن هم  شایسته شکر گذاریه...خدایا کسی رو پدر و مادر نکن مگر اینکه اونها رو با درد و رنج و یا بیماری و داغ فرزند دلشکسته نکنی.ببخشید خداجون برات شرط گذاشتم!...نمیدونم امشب تو اوج این شیرینکاریهای پسرک چرا هم شکرتو کردم هم بهت گیر دادم....البته میدونم ها ولی نمیتونم بگم!...باز هم باید مادر یا پدر باشی تا حرف دلمو نگفته بفهمی.....
 
(آراد جون ببخشید داشتم با تو حرف میزدم یهو مخاطبم شد خدا........آخه میدونی از تو تا خدا راهی نیست......از وقتی اومدی اینو فهمیدم.....بیشتر حسش میکنم بیشتر بهش احتیاج دارم بیشتر به یادشم  کمتر ازش دور میشم )
 
 نیم ساعت بعد وقوع صحنه های فوق اونقدر تو نقش مادریت غرق شدی که اومدی به منکه دارم این پستو تو وبلاگت میذارم میگی جيش داشتي به من بگي ها تا ببرمت دسشوئي!!!!!

لينك | نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 0:27 توسط مامان و بابا|
یاد ایام .....آراد کمیک!!!!!!!!!
 

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 0:43 توسط مامان و بابا|
برای تو نوشتم.....
برقص
گویا هرگز کسی تو را نمی بیند
عاشق شو!
گویا هرگز کسی دلت را نشکسته است
و...
زندگی کن!
گویا بهشت اینجاست!!

 


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 13:50 توسط مامان و بابا|
مامان نگو..خرس بگوووووووووووووو!!!!!
چه جالب....اینجا کم کم میشه دفترچه خاطراتت....بسکه اینروزها کارای بامزه میکنی حیفم میاد ننویسم برات..بخصوص اینکه حافظه ام زیاد خوب نیست و بعدا شاید فقط خیلی کلی بهت بگم ۲ سالگیت خیلی شیرین زبون و بامزه بودی و اگه بخوای چندتا نمونه برات بگم یادم نیاد!!!!!!..........اینو بگم که دیشب اینقد از دستت خندیدیم که حد نداشت و بابا امید بهت میگفت الهی ۱۲۰ ساله بشی پسر که اینقدر مارو شاد میکنی!!!!!!!

این یک نمونه رو بهت بگم که نسبتی بهم دادی که تو عمرم هیچکس بهم نگفته بود و تا حالا یادم نمیاد هیچ بشری از اینکه بهش همچین توهین بزرگی بشه اینقدر بخنده و طرف توهین کننده رو بی شمار ببوسه.قضیه از این قراره که دیشب هم طبق معمول این چند شب نمیخوابیدی ..اوردیمت رو تخت بین خودمون و خونه رو هم ظلمات کردیم تا در نری..اونجا که کلی شیرین زبونی میکردی و مارو میخندوندی تا نخوابیم.همش هم به بابا میگفتی: ..آی لاو یو بابا....خلاصه تصمیم گرفتیم بهت نخندیم و الکی خروپف میکردیم یعنی ما خوابیم تو هم هی حرف زدی و غلت زدی و شعر خوندی منم پشتم بهت بود موهام هم پخش روی متکا.که یهو در حین همین غلتیدنها دستت رفت تو خرمن موهای من!!!!!و با ترس و تعجب گفتی:باباااا...خرس..اینجا خرس داره!!!


لينك | نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 21:19 توسط مامان و بابا|
آموزش همسر داری توسط آراد ........!!!!!
دیشب بابا رفته بود فوتبال و دیر برمیگشت منهم شماروبردم پیش خودم رو تخت تا بعد که خوابت بردببرم بذارم روتخت خودت..اما زهی خیال باطلچون من خوابم برد اما شما نهتا اینکه با ضربات پیاپی جنابعالی از خواب بیدارشدم و دیدم بهم میگی :مامانی پاشو..بابا اومده....پاشو بیگو(بگو) بابا خوبی....خسته نباشی.....پاشو بابا ناحاحت (ناراحت) میشه و دیدم بعله بابا وارد اتاق شد با این قیافه و همینطور

در صحنه بعدی بابا شارژر منو از برق کشید تا شارژر خودشو بزنه که جنابعالی بدو بدو اومدی و بهش گفتی:بابا امید نه...........مامان گونا(گناه)داره.......بیذار سری جاش و بعد شارژر منو برداشتی و تلاش میکردی دوباره بزنی به پریز

یه کار بامزه دیگه ات اینه که روزی دهها بار بدو بدو از هر جائی که باشی میای سراغمون تا دست یا پاتو که معلوم نیست کجا و چجوری به قول خودت اوف شدن ببوسیم  و بعد که بوسیدیم میگی:خوب شد.... و دوباره برمیگردی سرکارت

 دیروز عصرهم رو تختت بودی و داشتی با گلدونهای پشت پنجره اتاقت حرف میزدی  بهت گفتم مامانی میخوای امروز تو به گلدونا آب بدی؟خوشحال شدی و در حالیکه سر تکون میدادی گفتی:آیه(آره)..بیبین گولا پجملدی (پژمرده) شدن.....هر چی منو بابا فک کردیم یادمون نیومد که کی اینو بهت گفتیم که یاد گرفتی.بماند که برای ۵ تا گلدون ۱۰ بار برات تو بطری آب آوردم و تو هر دفعه آبی رو که برای کل گلدونا بس بود تو یک گلدون طفلکی خالی میکردی و بعد بدون اینکه سرتو برگردونی بطری آبو  میاوردی پشت سرت و با تحکم میگفتی:مامانی..آب بیار باز...تموم شد!......گلدونهای بیچاره به جای آب خوردن آبتنی کردن حسابی...خفه نشده باشن خوبه

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 15:53 توسط مامان و بابا|
سخنان گهر بار آراد 2
حرفای گنده گنده از آراد ریزه میزه:

بابا اخم نکن.بیخند!

وجه ووجه(ورجه وورجه) نکن!

این نی نیهه مودبه!!!

مامان بازیگوشی ها!!!

مامان تنبلی نکن.بدو بدو کن(در پارک و در راستای تعقیب  ایشان بنده میخواستم جلوی ملت کمی سنگین رنگین بدوئم واسه همین اهسته میدوئیدم که  توسط این جمله میخکوب شدم!!!!!)

مامان شیرو خودت بخور گوی (قوی) بشی.بزرگ بشی!(تحویل حرفای بنده به خود بنده)

مامان ...تنبلی نکن پاشو......بیاخیم(بخوابیم) نه!

بسه دیگه...(فرمان ایست برای تاب تاب عباسی)

وااااای .صیدا رگ و برگه(رعد و برق)

بابا خودت پدسوخته ای....خود خودت!!!!

ماه شیکمو بوس کرد ارادی اوف شد درد گیریفت!(فک کنم خواب دیده بوده ماه شکمشو بوسیده دردش اومده چون از خواب بیدار شد میگفت)

بابا هاپو بیخر........جسی(اسم سگی که تو پارک دیده بود)بخر......پارک بیخر...سرسره بیخر ...پله برگی(برقی)بیخر...اتوبوس بیخر..کامیون بخر!!!!(گنده فرمایش)

نام نام بوخورم نه! بیذار سرجاش!

نی نی نیگا میکنه ماه تیلیسکوپ!!!!!

اتوبوس مسافرت!

مامانی بگو: آراد دوسیت دارم.آراد عاشیگیتم!.نفسمی!همه کسمی!...بگو.....حف(حرف)بیزن!!

بابا یباااااااااااااش(یواش)!!
 
ای بابا......ا دسی تو (از دست تو).......(یعنی بابا چقدر پیله اید شماها....)!!

مامان تلوژون خاموش نه.........آیاد گونا داره(اراد گناه داره)....

ایاد خسته شده نمی یاخه(نمیخوابه).......بابا بیاخه..مامان بیاخه

بابا:آراد بدو بیا یه بوس بده.آراد: نه!.نیمیدم!....بگو تو رو خدا!.بگو جون من!!!!!!!
 
مامانی!...خانومی!....مامان خوشگلی من!!!!!!!(به اصطلاح کاملا بی ادبانه خر کردن مامان با اشد قوای ممکنه!!!!!!)
 
بابا اینکتو(عینکتو)بیپوش!!!!!
 
مامان آراد بگل (بغل ) میخواااااد!
 
 مامان عزیزمی نه..بیگو تو عزیز دلمی!!!!!
 
ماما!........ولش کن!(وقتی پای کامپیوترم و میخواد برم باهاش بازی کنم اینو میگه)
 
عافیت باشه ......مامانی خوشگیله!!!!!!!(در پی عطسه غیر مترقبه بنده)
 
اگه گفتی...((سپس بدون اینکه منتظر جواب سئوال نکرده اش بمونه)...هیچکس نمیدونه.......(وبلافاصله)....اشتباهه!!!!!!!!(منم آخرش میمونم که سئوال اون و جواب من چی چی بوده!!!!!!!!)
 
(لطفا تعداد تکرارهای کلمه مامان رو در جملات امری با کلمه بابا مقایسه کنید!.تازه این بابا آخری هم مامان بوده من واسه تنوع کردمش بابا!!!)
 
 
 
 

لينك | نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 22:52 توسط مامان و بابا|
سخنان گهر بار آراد 2 ساله!
واه واه واه..........پسر اینقده شیرین زبون؟!..اینقده مستحق گاز گازی شدن از سوی مامان و بابا در پی هر بار دهان باز کردن؟!!!!!اینقده جملات گهربار افشانی اونهم تو ۲ سالگی؟!!!!!.یعنی منهم به بیماری فرزند شیفتگی حاد مبتلا شدم؟!!!!!!!!نه!!!!!!!!فک نمیکنم!.اصلا مطمئنم که نه! خودت قضاوت کن!

تو میگی:مامانی.دستت بده بوسیت کنم اوف شوده خوبی بیشه!!!!!!! .....معنی و مفهوم ان اینست:(مامان چقد بچه ای واسه یه خراش کوچولو چقدر ادا اطوار میریزی بیا بوس درمانی! )

تو میگی:نوشابی  سندینه....ماشالا!!!!! یعنی:(خودتون بایستی عقلتون برسه از من در حد توانائیهام انتظار داشته باشین ندین نوشابه سنگینو  من ببرم )

تو میفرمائی:!!!!!!!!دندونی بیگیر بخور...!(منهم باید مسواکو حالا مال هر کی که هست از دستت بگیرم و مثلا مسواک بزنم چون تو به مسواک میگی دندونی و فعل مسواک زدن  میشه خوردن مسواک!چون به هر حال تو دهن برده میشه دیگه!)

تو میگی:اتوبوس خاک.....! (منظورت کامیونه........همه ماشینهای بزرگ اتوبوسن حتی اگه اتوبوس نباشن)!!!

تو میگی:آراد گ و ز ی د ه!پی پی افتاده (عملکرد دستگاه گوارشو به زبان ساده و با ایجاز بیان کردی دیگه......مگه چیه؟!)

تو میگی :بیفرمائین....اوش اومدی......صفاسی اومدی (بفرمائین خوش اومدین صفا اوردین..مسئول روابط عمومی و تکریم ارباب رجوع !)

تو میگی: آب پاکی!!!!!!! و من باید بفهمم منظورت ابمیوه اس چون تو پاکته  میشه اب پاکی یا در واقع اب پاکتی........

تو میگی :مامانی..آراد آبی شد.........(منظورت اینه که باز اراد آب بازی کرد و خیس شد)!!!!!!!!!

بازم یادم بیاد اینجا اضافه میکنم اما وقتی داشتم اینارو مینوشتم به این فکر میکردم که روزی با همسر آینده جانت میشینی اینجارو میخونی و با میزان پیشرفت تکلم بچه خودتون مقایسه میکنی بعد دعواتون میفته!!!!!!!!!!چون تو میگی: ببین من چقده متکلم وحده سطح بالائی بودم ! چرا بچمون به من نرفته ؟پس احتمالا به خاندان تو رفته و عروس اینده جان هم میگه: نه بابا ...! امکان نداره.مامانت خالی بسته.....و الی آخر!!!!!!!!!!!

راستی مامانی!...یادت نره که زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد ها!.یا... هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد!........

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 22:43 توسط مامان و بابا|

                    من فقط دوستت دارم

                   به همین سادگی


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 14:41 توسط مامان و بابا|
ماهی...پر!
۱۴ فروردین رفتیم کوهسنگی و شما تا نوروز سال ۹۰ باماهیهای قرمز کوچولوت خداحافظی کردی و اونارو که امسال خداروشکر ۳ تائیشون هم زنده مونده بودن به ابهای نیلگون!!!!!!استخرش سپردی....شیشه  شیر قدیمیتو که ماهیها توشون بودن میبوسیدی و میگفتی:خباپظ(خداحافظ)....بابای.!!!!!..

 


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 14:37 توسط مامان و بابا|